Home / مقالات علمی / عمومی / آیا خوشبختی وجود دارد؟

آیا خوشبختی وجود دارد؟

happines of gods

نویسنده: لچک کولاکوفسکی  

برگردان علی محمد طباطبایی

نخستین زندگی نامه‌ی سیدارتا، یعنی همان بودای بعدی، آشکار می‌سازد که او برای مدت‌ها از درد و رنجی که بشر گرفتار آنها است به طور کامل ناآگاه بوده است. او در مقام پسر پادشاه دوران نوجوانی خود را در شادمانی و ناز و نعمت و در حالی که پیرامون او را موسیقی و لذت های دنیوی گرفته بودند سپری می‌کرد. هنگامی که خدایان تصمیم گرفتند تا ذهن او را روشن کنند او ازدواج کرده بود. روزی به پیرمردی به شدت سال‌خورده و فرتوت برخورد کرد، سپس از درد و رنج مردی شدیدن بیمار مطلع گشت، و در نهایت جنازه‌ی انسانی را دید. تازه پس از این تجربیات نخستین بود که از وجود سال‌خوردگی، درد و رنج و مرگ – یعنی تمامی آن حقایق دردناک زندگانی که او نسبت به آنها بی‌توجه بود – آگاه گردید، و در مواجهه با آن‌ها بود که او مصمم شد تا به جهان پشت کرده و راهب شود تا به این ترتیب راه رسیدن به نیروانا را پیدا کند.

به این ترتیب می‌توانیم فرض گیریم که او، تا زمانی که از واقعیت‌های ناخوشایند زندگی چیزی نمی‌دانست، خود را خوشبخت احساس می‌نمود و این که وی در پایان زندگی‌اش و پس از آن که سفری طولانی و پر فراز و نشیب را پشت سر گذاره بود، آن خوشبختی حقیقی را به دست آورد که در ورای شرایط جهان خاکی قرار گرفته است.

آیا نیروانا را می‌توان به عنوان وضعیت خوشبختی توصیف نمود؟ کسانی که همچون نویسنده ی این سطور قادر به خواندن نوشته‌های مقدس بودایی در همان خط اولیه‌اش نیستند، در این مورد نمی‌توانند مطمئن باشند. واژه‌ی «خوشبختی [یا سعادت]» در ترجمه‌هایی که از آن متن ها انجام گردیده دیده نمی‌شود. به دشواری می‌توان مطمئن بود که معنای واژه‌هایی مانند «آگاهی» یا «خود» با همان معناهایی که امروزه در زبان ما دارند همانند بوده‌اند.
برای ما این گونه گفته شده است که نیروانا مستلزم دست کشیدن از خود است. این را می‌توان این‌گونه برداشت نمود که خوشبختی بدون شخص(subject) نیز ممکن است، یعنی به همان گونه که فیلسوف لهستانی هنریک الزنبرگ مدعی بود – فقط و فقط خوشبختی و آنهم بدون این که شخصی [وجود داشته باشد که] خوشبخت باشد؛ که در واقع عبث است.
لیکن زبان‌هایی(language) که بشر برای گفتگو مورد استفاده قرار می‌دهد برای توصیف واقعیت های مطلق هرگز بسنده نیستند.

بعضی از عالمان الهایت چنین ادعا کرده‌اند که ما در باره ی خدا فقط می‌توانیم با منطق سلبی(negation) سخن گوییم: یعنی با گفتن این که او چه چیز نیست. به نحوی مشابه، شاید ما نمی‌دانیم که نیروانا چیست، اما می‌توانیم فقط بگویئم که چه چیزی نیست. با این وجود صرفن با منطق سلبی چیزی را توصیف کردن رضایت بخش نیست. ما دلمان می‌خواست که چیزهای بیشتری در این باره بگوئیم، و فرض گیریم که اجازه داشتیم چیزی در این مورد بگوئیم که در حالت نیروانا بودن چگونه است، آنگاه دشوارترین پرسش این بود که: آیا انسانی که در این حالت به‌سر می برد نسبت به جهان پیرامونش آگاه هست؟ اگر جواب منفی است – یعنی چنانچه به طور کامل از زندگی بر روی زمین جدا شده است – او در این حال به کدام قسم از واقعیت تعلق دارد؟ و اگر او در آن حالت از جهان تجربی ما مطلع است، پس باید از شر و از درد و رنج نیز آگاه باشد. اما آیا این ممکن است که از شر و از درد و رنج آگاه بود، و با این وجود کاملن احساسی خوشبختی کرد؟
همین پرسش را می توان در مورد ساکنین خوشبخت در بهشت مسیحیان مطرح ساخت. آیا آن‌ها در جدایی کامل از جهان خاکی ما قرار دارند؟ اگرنه – چنانچه آنها از فلاکت و بدبختی زندگی زمینی آگاه هستند، از چیزهایی وحشتناکی که در این جهان رخ می‌دهد، از سویه‌های شیطانی‌اش، از شرارت‌ها، دردها و رنج‌هایش – در این صورت چگونه آن‌ها می‌توانند در هر نوع برداشت قابل شناختی از این واژه هم که باشد احساس خوشبختی کنند ؟

هم بودیسم و هم مسیحیت بر این باورند که آزادی نهایی روح(soul) در عین حال به معنای صفای تمام و کمال هم هست: یا به عبارتی آرامش بی کم و کاست روح‌(spirit)، و صفای تمام و کمال برابر است با تغییرناپذیری تمام و کمال. لیکن چنانچه روح من در حالت تغییرناپذیری قرار دارد، به‌طوری که چیزی نمی‌تواند بر رویش اثری بگذارد، خوشبختی من همچون خوشبختی یک سنگ خواهد بود. آیا حقیقتن می‌خواهیم چنین ادعا کنیم که یک سنگ همان تجسم تمام و کمال از رستگاری و نیروانا است ؟
از آنجایی که انسان‌های واقعی مستلزم توانایی احساس کردن شفقت و غم‌خواری و شریک‌شدن در غم و شادی دیگران هستند، سیدارتای جوان در نتیجه ی نادانی خود می‌توانست خوشبخت باشد و یا بلکه از توهمی که نسبت به خوشبختی داشت لذت برد. در جهان ما این قسم از خوشبختی فقط برای کودکان مقدور است، و آن‌هم فقط برای بعضی از کودکان: مثلن برای کودکی زیر پنج سال در خانواده‌ای مهربان، بدون داشتن تجربه‌ای از درد و رنج بسیار یا تجربه‌ای از مرگ یکی از اقوام نزدیکش. شاید کودکی در مفهومی که در اینجا مورد نظر من است می‌تواند خوشبخت باشد. در بالای سن پنج احتمالن ما دیگر برای خوشبختی پیر شده‌ایم. البته ما می‌توانیم شادمانی زودگذر را تجربه کنیم، لحظاتی از شگفت‌زدگی و شعفی عظیم، حتی احساساتی سکرآور از اتحاد با خدا و با جهان. بله، ما می‌توانیم با عشق و شادی آشنا شویم. لیکن خوشبختی به عنوان وضعیتی ثابت برای ما قابل درسترسی نیست، شاید به استثنای موارد بسیار نادر در عرفان حقیقی.
این همان وضعیت بشری است. اما آیا می‌توانیم خوشبختی و سعادت را به وجودهای آسمانی هم نسبت بدهیم؟ این پرسشی بی معنی نیست. دیدگاه مرسوم ما در باره‌ی خوشبختی نوعی وضعیت عاطفی و ذهنی است. اما آیا خدا در معرض عواطف قرار می‌گیرد؟ البته به ما گفته می‌شود که خدا مخلوقاتش را دوست دارد و عشق حد اقل در جهان بشری نوعی عاطفه است.
اما عشق هنگامی منبع خوشبختی است که به طور متقابل به آن پاسخ هم داده شود و عشق خداوند فقط توسط بعضی از مخلوقاتش و نه توسط همه‌ی آنها پاسخ متقابل دریافت می‌کند: بعضی از آنها باور ندارند که او وجود دارد، بعضی دیگر اصلن اهمیتی نمی‌دهند که آیا او وجود دارد یا نه، و دیگران از او متنفرند، و او را به بی‌تفاوتی در مواجهه با رنج و بدبختی بشر متهم می‌کنند. اگر او بی تفاوت نیست، اما در معرض عواطفی مانند ما قرار می‌گیرد، پس باید در وضعیت دائمی از غم و اندوه قرار داشته باشد، زیرا او شاهد درد و رنج بشر است. او علت این درد و رنج‌ها نیست و نمی‌خواهد که چنین بدبختی‌هایی وجود داشته باشد، اما در رویارویی با تمامی این فلاکت‌ها، وحشت‌ها و ستمگری‌هایی که طبیعت به سر مردمان این جهان می‌آورد یا مردمان به سر هم نوعانشان می‌آورند راه چاره‌ای ندارد.
اما از طرف دیگر، چنانچه او به طور کامل غیرقابل تغییر است، پس وضعیت فلاکت بار ما نمی‌تواند او را پریشان کند. بنابراین او باید بی‌تفاوت باشد. اما اگر او بی‌تفاوت است، پس چگونه می‌تواند پدری مهربان باشد؟ و اگر او غیرقابل تغییر نیست، پس در درد و رنج ما سهیم می شود و غم را احساس می‌کند. در هر کدام از این حالت‌ها، خدا در هر گونه برداشتی که برای ما قابل درک باشد خوشبخت نیست.

ما مجبور به این اعتراف هستیم که نمی‌توانیم از هستی الهی سر در آوریم – قدر قدرت، آگاه از همه چیز، که همه چیز را در خود و به توسط خود می‌داند و نه از طریق دیگری که خارج از او قرار دارد، درد و رنج و شر بر او تأثیری نمی‌گذارند.
عیسی مسیح یا خدای واقعی مسیحیان در هیچ شیوه‌ی قابل مشاهده‌ای خوشبخت نبود. او مظهر درد و رنج بود و در زندگی خودش بسیار درد و رنج کشید، و در درد و رنج اطرافیانش سهیم شد، و بر روی صلیب جان داد. به طور خلاصه به نظر نمی‌رسد که بتوان واژه‌ی «خوشبختی» را نسبت به زندگی که او داشت به کار برد. اما موضوع اینجاست که این واژه را در مورد انسان‌ها نیز نمی‌توان به کار بست. علتش فقط این نیست که ما درد و رنج را تجربه می‌کنیم. بلکه، چنانچه حتی در لحظه‌ی بخصوصی دچار درد و رنج نباشیم، و حتی اگر بتوانیم از لذت بدنی و روحی برخوردار باشیم، و در لحظاتی خارج از زمان، در «زمان حال جاودانی» از عشق قرار گیریم، نمی‌توانیم وجود شر و فلاکت در وضعیت بشر را فراموش کنیم. ما در غم و اندوه دیگران سهیم می‌شویم. ما نمی توانیم انتظار مرگ یا اندوه زندگی را از جهان حذف کنیم.
آیا باید آموزه‌ی ملالت بار شوپنهاور را بپذیریم که تمامی احساسات لذت بخش به طور کامل سالب‌اند ، یعنی در واقع معادل با نبودن درد و رنج هستند؟ لزومن نه. هیچ دلیلی وجود ندارد بر این عقیده باشیم که آنچه ما آن را به عنوان چیزی خوب تجربه می‌کنیم – لذت زیباشناسانه، خوشی حاصل از روابط جنسی، لذت‌های بدنی و ذهنی از هر نوعش، گفتگویی پربار و محبت دوستان‌مان – همه را باید به عنوان مورد های ناب سلبی بدانیم. چنین تجربه‌هایی به ما نیرو می‌دهند. آنها از لحاظ معنوی ما را سالم‌تر می‌سازند. اما از دست آنها کاری برای شر و درد و رنج ساخته نیست.
البته انسان‌هایی هم وجود دارد که خودشان را خوشبخت تلقی می‌کنند، زیرا زندگی موفقیت آمیزی دارند: سالم و ثروتمند، که چیزی کم ندارند، و همسایگان‌شان به آنها احترام می‌گذارند (و شاید از آنها می‌ترسند). چنین اشخاصی ممکن است بر این باور باشند که زندگی آنها همان چیزی است که خوشبختی باید باشد. اما این در واقع نوعی خودفریبی است، و حتی آن‌ها نیز حداقل‌ گاه و گداری به این واقعیت پی می‌برند، و حقیقت این است که آن‌ها نیز مثل بقیه‌ی انسان ها ناکام مانده‌اند.
اعتراضی در اینجا وارد به نظر می‌رسد؛ اگر ما خرد ناب از نوع والا را جذب کرده باشیم، ممکن است مانند آلکساندر پوپ بر این باور باشیم که هرچه هم که همیشه هست، همان خوب است، و یا مانند لایبنیتس بگوئیم که ما در بهترین جهان از تمامی جهان‌های ممکن زندگی می‌کنیم.
و هنگامی که علاوه بر پذیرش متفکرانه‌ی این که خوشبختیم، واقعن باور هم داشته باشیم که همه چیز جهان باید درست و اندازه باشد زیرا تحت نظارت و سرپرستی خداوند قرار دارد، و ما در قلب خود حس کنیم که چنین است، و شکوه‌مندی، خوبی و زیبایی کیهان را در زندگی روزانه‌ی خود تجربه کنیم، آیا هنوز هم نمی‌توانیم بگوئیم که خوشبختیم؟ پاسخ من این است که: خیر نمی‌توانیم.
خوشبختی چیزی است که می‌توانیم آن را به تصور درآوریم، اما نمی‌توانیم تجربه کنیم. اگر تصور کنیم که جهنم و عذاب‌هایش دیگر از کار افتاده‌اند و عمل نمی‌کنند و این که خداوند تمامی انسان‌ها را بدون استثنا رستگاری بخشیده است و هم اکنون مشغول لذت بردن از خوشی‌های بهشتی هستند، و هیچ چیزی کم ندارند، و نه دردی حس می‌کنند و نه بیم مرگی می‌رود، آنگاه است که می‌توانیم تصور کنیم که خوشبختی آن‌ها واقعی است و این که غم و غصه‌های گذشته فراموش شده‌اند. چنین حالتی قابل تصور هست، لیکن هرگز دیده نشده است، بله، هرگز دیده نشده است.

One comment

  1. با سلام و خسته نباشید
    موضوع های خیلی جالبی ارائه داده میشه که واقعا جا داره تشکر ویژه داشته باشم.
    مسئله ایی که قدری قابل تذکر هست اینه که لطفا در برگرداندن متن ها به فارسی وسواس بیشتری داشته باشید، متن زیاد شیوا و رسا نیس و جمله بندی ها میتونن بهتر از این باشند.
    با سپاس فراوان

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

Scroll To Top