مهبانگ 11

مهبانگ 11

در برنامه یازدهم “مهبانگ” در قسمت نخست، دکتر نیری مروری خواهند داشت بر دو خبر مهم علمی در هفته پیش و رویدادی در آزمایشگاه سرن که می‌تواند به تنهائی آینده را از آن خود کند.
و در قسمت دوم برنامه، خلاصه‌ی هفته‌ی گذشته داستان فیزیک کنتوامی و پیدایش آن، و در ادامه، قسمت بعدی داستان را با شما همراهان پیش خواهند گرفت و در خلال برنامه پاسخگوی پرسش‌ها خواهند بود.

 

– اخیرأ در اسپانیا قدیمی‌ترین DNA (پیام‌های وراثتی را از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌کند) از فسیل انسان که متعلق به 400هزار سال پیش است را یافته اند. البته آخرین باری که DNA را یافته بودند متعلق به 100هزار سال پیش بود. این DNA اخیر نشان می‌دهد که نیاکان ما از 400هزار سال پیش در اسپانیا وجود داشتند. این مسیر evolution دگرگونش ثابت می‌کند که جمعیت عظیمی از انسانها در 400هزار سال پیش وجود داشتند که به نظر می‌آید به نوعی از بین رفته باشند

 

– در طبیعت ذراتی وجود دارند که آینه‌ی ذرات دیگر هستند به این ذرات اصطلاحأ ضد ذره یا پادذره می‌گویند. به نظر می‌آید زمانی از طول عالم تقارنی که بین ذرات و ضد ذرات بوده شکسته شده و تعداد ذراتی که ما و این عالم را ساخته اند بسیار بسیار بیشتر از ضد ذرات بوده اند. این پاد ذرات و ضد ذرات خاصیت عجیبی دارند؛ از هر جهت شبیه ذرات معمولی هستند با این تفاوت که از برخورد هم همدیگر را نابود می‌کنند و یک انرژی عظیمی از خود به جای می‌گذارند. بنابه فرض، اگر زمانی می‌توانستیم یک قاشق ضد ذره داشته باشیم می‌شد برق صد سال شهر نیویورک را تأمین کرد.
فرض کنید یک ضد الکترون ذره ای است که جرمش برابر جرم الکترون است ولی بار الکتریکی آن به جای اینکه منفی باشد مثبت است. به همین ترتیب پروتون که ذره ای است با بار الکتریکی مثبت در درون هسته است ضد پروتون ذره ای است با همان جرم پروتون اما با بار الکتریکی منفی. عین همین قضیه برای بقیه ذرات هم وجود دارد؛ بنابراین، برای هر ذره یک ضد ذره ای وجود دارد که از برخورد این‌ها می تواند انرژی به وجود بیاید.
Paul Dirac یکی از پدران فیزیک کوانتومی پیش‌بینی کرده ‌بود که از ادغام فیزیک کوانتومی با نظریه نسبیت انیشتین باید ذراتی وجود داشته باشند که دارای جرم مساوی اما با بار الکتریکی متفاوت باشند. چند سال بعد فیزیکدان امریکایی به نام Anderson توانست از طریق بارش پرتوهای کیهانی در اتمسفر اولین ضد ذرات را مثل ذره پوزیترون که ضد الکترون است پیدا کند

 

– ساده‌ترین اتم در طبیعت هیدروژن است. این اتم از یک ذره با بار مثبت به نام پروتون در درون هسته و یک ذره با بار الکتریکی منفی به نام الکترون تشکیل شده که به دور هسته اتم چرخش می‌کند. ساده‌ترین ماده و اتمی است که در طبیعت از دو عنصر هیدروژن درست شده که به آن ملوکول هیدروژن می‌گویند. اگر ساده‌ترین پاد ماده ای را که بخواهیم درست کنیم باید متشکل باشد از یک ذره با بار منفی در درون هسته اتم و یک پاد پروتون یا ضد پروتون که یک پوزیترون یا یک بار الکتریکی مثبت که به دورش می‌چرخد. این یک اتم هیدروژن است که درواقع از نظر توزیع بار الکتریکی اش کاملأ خلاف اتم هیدروژنی است که ما در طبیعت داریم و به آن ضد یا پاد هیدروژن می‌گویند.
در طبیعت توانسته ایم یک ذره ضد الکترون یا پازیترون و هم یک ذره ضد پروتون یا پاد پروتون را پیدا کنیم؛ اما همه این‌ها را هیچوقت نتوانسته ایم در کنار هم پیدا کنیم. کنار هم قرار دادن این‌ها باعث به وجود آمدن اتمی به نام ضد هیدروژن یا پاد هیدروژن. اگر این پاد هیدروژن به یک هیدروژن بخورد می‌تواند تولید انرژی کند. ولی تابحال نتوانسته اند ضد هیدروژن پایداری را بسازنند چون به سرعت از بین می‌رود. بیشترین مدت زمانی که توانسته اند یک پاد هیدروژن را به وجود بیاورند در حدود 1000 ثانیه بوده است. یکی از مشکلاتی که برای به وجود آمدن ضد ماده به منظور تأمین انرژی وجود دارد همین است که ضد ماده را بیش از 1000 ثانیه نمی‌توانیم نگه داریم

– به نظر می‌آید در طول تاریخ عالم، تبعیضی از راه شکست تقارنی بین ذرات و ضد ذرات به وجود آمده و بیشتر عالم از ماده و ضد ذرات تشکیل شده است. این تبعیض یا شکست تقارن را می‌شود در ذراتی مشاهده کرد که اصطلاحأ به آن‌ها مزون Mesons (از یک کوآرک و ضد کوآرک درست شده است) می‌گویند. اما میزان تولید ذره بیشتراز تولید ضد ذره در عالم بوده. احتمالی که داده می‌شود این است که شاید ضد ذره یا ضد ماده در مقابل نیروی ثقلی یا گرانشی از خودش یک نوع رفتار متفاوتی نشان می‌دهد. یعنی، به جای اینکه ذرات و ضد ذرات از لحاظ ثقلی یا گرانشی همدیگر راجذب کنند ممکن است که همدیگر را دفع بکنند.
قرار است که در آزمایشگاه آلفای سرن آزمایشی روی ذرات و ضد ذرات انجام بگیرد تا ببینند آیا نیروی ضد ثقلی antigravity بین ذرات و ضد ذرات وجود دارد یا نه. اگر چنین چیزی به اثبات برسد قطعأ به دست آورد بزرگ علمی دیگری خواهیم رسید. شاید اهمیت این کشف مهم‌تر از ذره هیگز هم باشد چرا که می‌تواند آیندۀ انرژی را در دنیا تغییر بدهد

– رنگ اجسام به حرارت شان بستگی دارد و آبی رنگ داغ داغ است و برای همین وقتی به مرکز شعله گاز شهری توجه کنیم آن را به رنگ آبی می‌بینیم در حالیکه شعله شمع را به رنگ زرد می‌بینیم برای اینکه حرارتش به اندازه حرارت گاز شهر نیست.
درجه حرارت بدن ما فرو سرح یا مادون قرمز (زیر قرمز) است. کمی بالاتر از صفر مطلق تا حدود 3000 درجه کلوین تابش طبیعی اجسام در گستره فرو سرخی خواهند بود. و دوربین دید شب به حرارت حساس هستند. چشمان ما در عرض هزاران هزار سال به نور مرئی خورشید حساس شده و به همین دلیل نور خورشید را می‌توانیم ببینیم و همین که بیشترین تابش اش را در طیف نور مرئی انجام می دهد. اگر درجه حرارت سطح خورشید به جای 6000 درجه بالای صفر مطلق 32 هزار درجه بالای صفر مطلق می‌بود خورشید به رنگ آبی دیده می‌شد و طبیعتأ به جای اینکه چشمان ما به نور مرئی حساس باشند به نور آبی و بنفش و فرابنفش حساس باید می‌بودند. ولی برخی موجودات مانند مار چشمانش در شب به نور فروسرخ یا مادون قرمز حساس است و می‌تواند دنبال حرارت را بگیرد و شکار کند

 

– هر چقدر حرارت بالاتر برود به محدود فروسرخ و بعد سرخ و بعد نارنجی زرد و سبز و بعد تمامی طیف رنگ‌های مرئی و نهایتأ قرمز و سبز و آبی و نیلی و بنفش و فرابنفش می‌رسیم. اگر حرارت باز هم بالاتر برود به پرتوهای ایکس می‌رسیم. به این دلیل پرتوهای ایکس برای بدن ضرر دارند چون در حرارت‌های بالاتر پرتوها انرژی بیشتری دارند. انرژی امواج سرخ یا فروسرخ بسیاربسیار کمتر از امواج آبی یا فرابنفش است. بعد از پرتوهای ایکس اگر حرارت باز هم بالاتر برود با پرتوهای گاما سر و کار خواهیم داشت. امواج گاما کشنده ترین امواجی هستند که می‌توانیم در طبیعت داشته باشیم. این امواج در انفجارات اتمی می‌تواند به وجود بیاید

 

– هر چقدر حرارت بالاتر برود به محدود فروسرخ و بعد سرخ و بعد نارنجی زرد و سبز و بعد تمامی طیف رنگ‌های مرئی و نهایتأ قرمز و سبز و آبی و نیلی و بنفش و فرابنفش می‌رسیم. اگر حرارت باز هم بالاتر برود به پرتوهای ایکس می‌رسیم. به این دلیل پرتوهای ایکس برای بدن ضرر دارند چون در حرارت‌های بالاتر پرتوها انرژی بیشتری دارند. انرژی امواج سرخ یا فروسرخ بسیاربسیار کمتر از امواج آبی یا فرابنفش است. بعد از پرتوهای ایکس اگر حرارت باز هم بالاتر برود با پرتوهای گاما سر و کار خواهیم داشت. امواج گاما کشنده ترین امواجی هستند که می‌توانیم در طبیعت داشته باشیم. این امواج در انفجارات اتمی می‌تواند به وجود بیاید

 

– پرتوهای گاما به قدری پرقدرت هستند که می‌توانند وارد سلول شوند و پیام‌های وراثتی را که در DNA است را تغییر بدهند. و با برهم کنشی که با کدهای وراثتی می‌کنند موجب نواقص ژنی می‌شوند. آلت تناسلی یکی از آسیب پذیرترین قسمت‌های بدن است به این دلیل برای هر تصویر برداری با پرتوهای ایکس آن قسمت‌ها را پوشش می‌دهند چون به راحتی این پرتوها پیام‌های وراثتی را تغییر می‌دهند

 

– ممکن است که در بمب‌های معمولی هزاران نفر بمیرند ولی آسیب‌های جسمانی فقط در همان نسل باقی می‌ماند و به نسل‌های بعدی منتقل نمی‌شود اما در مورد سلاح‌های هسته‌ای آسیب‌ها به نسل‌های بعد هم منتقل خواهد شد

 

– عملأ مشخص شده بود که درجه حرارت اجسام می‌تواند رنگ اجسام را تعیین کند.به لحاظ تئوری وقتی محاسبه می‌کردند نمی‌توانستند توجیه کنند که امواج بنفش و فرابنفشی که انرژی محدودی دارد چرا که بینهایت می‌شد. از نظر عملی مشاهده می‌کردند بنفش و فرابنفش کوره را نمی‌ترکاند درحالیکه با محاسبات ریاضی می‌بایست کوره می‌ترکید. به همین جهت فیزیکدان‌ها از این به عنوان فاجعه فرابنفش نام می‌بردند. تا اینکه ماکس پلانک تنها راه حل را یافت و گفت که دریافت و گسیل انرژی به صورت پیوسته انجام نمی‌شود بلکه به صورت بسته بسته انجام می‌شود. بسته‌های ناپیوسته ای که گرفته و پس فرستاده می‌شود. این بسته‌های کوچک غیرقابل تقسیم را پلانک کوانتوم نامید. بنابراین برای حل فاجعه فرابنفش پلانک گفت که انرژی باید به صورت بسته بسته توسط کوره دریافت بشود و بعد که گرمش می‌کنیم دو مرتبه بسته بسته آن را به ما تحویل می‌دهد

 

– آلبرت انیشتین هم از همین نظریه بسته‌ای و کوانتومی بودن انرژی استفاده کرد تا بتواند نظریه کوانتومی نور را مطرح کند. درهایی که با چشم الکترونیکی باز و بسته می‌شوند از کارهای انیشتین بود و اثر پدیده فوتوالکتریک نام دارد. ذرات نور را که حامل انرژی کوانتومی هستند انیشتین نامش را فوتون گذاشت. و فوتون‌ها به سمت رسانا (هادی جریان برق) می‌آیند و با آن برخورد می‌کنند. به علت انرژی که فوتون‌ها دارند این انرژی به الکترون‌های هادی یا رسانا منتقل می‌شوند و الکترون‌ها را از خارجی‌ترین سطح لایه فلزات خارج می‌کنند و یک مدار بسته الکتریکی را تشکیل می‌دهند که می‌تواند یک جریان برقی را ایجاد بکند که وقتی به در نزدیک می‌شویم به علت انعکاس نور از پوست صورتمان و برخورد فوتون‌های نوری به سطح آن فلز بسیار حساسی که وجود دارد جریان الکتریکی برقرار می‌شود و درباز می‌شود و به محض اینکه ما رد می‌شویم فوتون‌ها و جریان الکتریکی متوقف می‌شوند و در بسته می‌شود

 

– نظریه قدیم فیزیک کوانتومی مربوط به بین سالهای1900 تا 1922 است. بزرگان آن زمان هم ماکس پلانک و آلبرت انیشتین بودند ولی بعدها هر دو این افراد جزو مخالفین سرسخت فیزیک کوانتومی ‌شدند. از 1922 به بعد فیزیکدانان جوان فرمول بندی جدیدی به نظریه فیزیک کوانتومی می‌دهند که امروزه هر دستگاه الکترونیکی که شما استفاده می‌کنید به نوعی از نظریه بسیار انتزاعی و مجرد فیزیک کوانتومی بهره برداری می‌کند

 

– یکی از تفاوت‌های اساسی که بین فیزیک کلاسیک یا فیزیک نیوتنی یا حتی فیزیک انیشتینی با فیزیک کوانتومی دارد این است که در فیزیک کلاسیک یک نوع determinism قطعیت وجود دارد. یعنی، کافی است که در مورد یک ذره یا سیستم شرایط اولیه اش را بدانید که به چه ترتیب است و با دقت صد در صدی تعیین کنید که در آینده این ذره در کجا خواهد بود و چه سرعتی خواهد داشت. به عنوان مثال، تخمین سرعت هواپیماها و فضاپیماها که دقیقأ در کجا فرود خواهند آمد. این حالت قطعیت در فیزیک کلاسیک اثر بسیار شگرفی هم در علوم اجتماعی و سیاسی گذاشت. یعنی، باعث شده بود تا سیاست مداران هم بتوانند تخمین بزنند که جامعه به چه سمت و سو و با چه سرعتی پیش می‌رود. بسیاری از کسانی که به تئوری توطئه معتقد هستند در واقع در این نظام فکری فکر می‌کنند که همه چیز مطابق پیش‌بینی‌ها پیش خواهد رفت. برای اینکه سیستم سیاسی و اجتماعی حالت سیستم نیوتنی را دارد و می‌توانند با دقت هر چه تمام‌تر تخمین بزنند که جامعه چه رفتاری از خودش نشان خواهد داد. درواقع، در فیزیک کلاسیک اختیار کنار می‌رود و همه چیز حالت جبری به خودش می‌گیرد

 

– فیزیک کوانتومی یک خاصیتی دارد که در فیزیک کلاسیک وجود ندارد و آن هم احتمالات است. یعنی، شما به جای اینکه با قطعیت‌ها سر و کار داشته باشید با عدم قطعیت‌ها و احتمالات و درصد سر و کار دارید. اینکه یک اتم رادیو اکتیو می‌تواند بعد از 15 یا 16 دقیقه یک پرتو رادیو اکتیو تولید بکند ممکن است زمانی هم بعد از 10 سال این کار را انجام بدهد

 

– تا پیش از نظریه نسبیت انیشتین فکر می‌کردیم فضا و زمان دو مقوله جدا از هم هستند ولی این نظریه نشان داد که رابطه تنگاتنگی بین زمان و فضا وجود دارد. تجربه ای که از زمان داشتیم این بود که زمان مقوله ای است کاملأ مطلق و فرقی نمی‌کند که در کجای عالم اندازه گیری را انجام بدهید و یا اینکه با چه سرعتی در حال حرکت باشید زمان همیشه برای همه یکسان خواهد بود. اما در نظریه نسبیت خاص انیشتین نشان داد که به علت محدود و ثابت بودن سرعت نور زمان مقوله ای نسبی است

 

 

– در نظریه نسبیت مشخص شده است که کمیت‌هایی وجود دارند که نسبی هستند از جمله یکی از آن‌ها زمان است. در نظریه نسبیت عام انیشتین که حدودأ یازده سال بعد از فرمول بندی نظریه نسبیت خاص آن را مطرح کرد این ایده را مطرح کرد که شاید آن چیزی را که ما به عنوان ثقل یا گرانش از آن اسم می‌بریم وجود نداشته باشد و درواقع آن چیزی که فکر می‌کنیم ثقل یا گرانش است انحنای فضا و زمان است که در اثر اجرام سماوی (مثل خورشید، زمین یا حتی کهکشان) به وجود می‌آید.
برای اینکه تصوری از انحنای فضا و زمان داشته باشیم فرض می‌کنیم که پارچه ای را چهار نفر از هر گوشه ای به دستشان بگیرند و آن را به سمت خودشان بکشند و بسیار صاف و تخت بشود کسی هم یک توپ بولینگ سنگینی را رویش بیندازد. طبیعی است که آن توپ باعث انحنایی در آن پارچه خواهد شد. این انحنا شبیه انحنایی است که اجرام سماوی در تار و پود فضا و زمان به وجود می‌آورند.
زمان مقوله نسبی است که نه تنها وابسته به نوع حرکت ماست بلکه در جاهایی که انحنای فضا بیشتر است کندتر حرکت می‌کند و کندتر به جلو می‌رود. بنابراین انحنای فضا زمان تأثیر مستقیمی دارد بر کارکرد ساعت ما

 

– یکی از ایرادهایی که انیشتین به فیزیک کوانتومی گرفته بود این بود که فیزیک کوانتومی براساس احتمالات کار می‌کند و معتقد بود که دنیا نمی‌تواند براساس بخت و اقبال کار کند و جمله مشهورش این بود که خدا تاس بازی نمی‌کند. انیشتین اشتباه می‌کرد به نظر می‌رسد که فیزیک کوانتومی و طبیعت به این تاس بازی علاقمند است. به قول استیون هاکینز خدا نه تنها تاس بازی می‌کند بلکه تاس‌هایش را جاهایی می‌اندازد که از دید ما پنهان بماند. البته منظور استیون هاکینز از تاس‌ها سیاه چاله بود

 

– اصل عدم قطعیت به خاصیت موجی بودن ذرات و ذره ای بودن موج اشاره می‌کند. به نظر می‌آید که گاهی اوقات طبیعت خاصیت عجیب و غریبی از خودش نشان می‌دهد. یعنی، نور گاهی اوقات شبیه ذرات و گاهی هم شبیه موج عمل می‌کند.
دبروی De Broglie با الهام از کارهای انیشتین به این نتیجه رسید که این فقط نور نیست که بعضی اوقات شبیه موج و بعضی اوقات شبیه ذره عمل می‌کند بلکه الکترون‌ها و پروتون‌ها و حتی ما انسان‌ها و هر چیزی که در این جهان هست می‌تواند خاصیت موجی بودن را داشته باشد که به آن طول موج دبروی می‌گویند. عدم قطعیت به این معنی است که مستقل از تکنولوژی پیشرفته امکان اینکه بتوان بعضی از کمیت‌ها را بشود به طور همزمان اندازه گرفت وجود ندارد. یعنی اگر بخواهیم سرعت یک الکترون را با دقت زیادی اندازه گیری کنیم امکان ندارد که بتوان مکان آن را به طور دقیق بیابیم. و نهایتأ عدم قطعیتی در مکان الکترون خواهیم داشت. این اساس آن کاتوره ای بودن و randomness بودن و احتمالات را به وجود می‌آورد.
وقتی که فرمول بندی جدید در فیزیک کوانتومی انجام شد متوجه شدیم که با تابع موجی سر و کار داریم که از نظر ریاضی بسیار پیچیده است ولی از نظر فیزیکی هیچ نوع تفسیری ندارد

 

– به علت وجود مشاهده گر است که ماه یا هر چیزی را در دور و برمان مشاهده می‌کنیم. اگر مشاهده گر نباشد آنها هم وجود ندارند. تعبیری که در فیزیک کوانتومی در مورد عدم قطعیت و اینکه هر چیزی در حال حرکت است می‌تواند از خودش موجی داشته باشد منجر به تعابیر مختلفی در فیزیک کوانتومی شد. برخلاف شاخه‌های مختلف فیزیک در مورد فیزیک کوانتومی تعابیر و مکتب‌های فکری مختلفی وجود دارد. به این دلیل انیشتین به درستی می‌گفت که فیزیک کوانتومی علم ناقصی است که به درستی فهمیده نشده است

 

– فیزیک کوانتومی شبیه قله یخی است که ما فقط داریم قله را می‌بینیم و هنوز بدنه اصلی این کوه یخی را ندیده ایم. به نظر می‌آید که هنوز کسی در این دنیا نتوانسته درک کاملی از فیزیک کوانتومی داشته باشد ولی این به آن معنی نیست که اگر چیزی را که فیزیک کوانتومی نتواند توضیح بدهد هر چیز عجیب و غریبی را بپذیریم

 

– یکی از تعابیری که در مورد فیزیک کوانتومی در مکتب کپنهاکی وجود دارد superposition principle است. نیلز بور Niels Bohr یکی از پدران فیزیک کوانتومی در مکتب کپنهاکی بود او این تعبیر کپنهاکی مطرح شده را انجام داد. این تعبیر، اصل برهم نهی بود

 

– اصل برهم نهی برعکس آن چیزی که در فیزیک کلاسیک بود. بنا به این تعبیر، ممکن است ذره‌ای در جایی وجود داشته یا نداشته باشد؛ ممکن است کسی در خواب باشد یا نباشد و به طور همزمان این دو حالت هم وجود داشته باشد. بنابراین در فیزیک کوانتومی تمام حالت‌های ممکن کوانتومی تا قبل از انجام مشاهده یا اندازه گیری امکانش وجود دارد. به محض اینکه عمل مشاهده یا اندازه گیری را انجام می‌دهید این تابع بسیار بسیار عجیب و غریبی که فقط معنای ریاضی دارد و معنای فیزیکی آن را دقیقأ نمی‌دانیم اصطلاحأ درخودش فرو می‌ریزد و این تابع ریاضی به یک موجودیت خارجی تبدیل می‌شود و آن را می‌توانیم مثلأ به شکل یک ماه یا خودکار یا تلفن ببینیم. بنابراین اگر ما ماه را می‌توانیم ببینیم به این دلیل است که تابع موج ماه را ما باعث شدیم که در خودش فرو بریزد. ماهی که می‌توانسته در تمام عالم وجود داشته‌ باشد را در یک نقطه متمرکزش کردیم و می‌بینیم. به این تعبیر کپنهانگی می‌گویند و انیشتین اصلأ این را دوست نداشت و به همین جهت هم با آن مخالفت می‌کرد

 

– وقتی که یک نظریه جدید می‌آید به این معنی نیست که نظریه قبلی خودش را نقض می‌کند. در علم می‌توان گفت که نظریه ای داریم که عمومی‌تر و تعمیم یافته از نظریه قبلی است. بنابراین هیچ تناقضی بین نظریه نیوتنی و کوانتومی وجود ندارد. می توان گفت که نظریه فیزیک نیوتنی ناقص‌تر و محدودتر از نظریه فیزیک کوانتومی است

 

– چرا ما به سمت کهکشان اندرومدا Andromeda galaxy که در نزدیکی کهکشان ما هست حرکت می‌کنیم در حالیکه زمین به سمت خورشید کشیده نمی‌شود در صورتی که یک میلیون زمین در خورشید جا می‌گیرند؟ زمین اتفاقأ به سمت خورشید کشیده می‌شود و ما دائمأ در حال افتادن به روی خورشید هستیم. اما در زمانی که زمین به وجود می‌آمده یک سرعت زاویه ای نسبت به خورشید داشتیم و به جای اینکه مستقیم به سمت خورشید برویم یک سرعت مماسی نسبت به خورشید به وجود آمده که باعث شده به جای اینکه به درون خورشید بیافتیم به دور خورشید می‌چرخیم. این اتفاق می‌توانست در مورد کهکشان ما و کهکشان اندرومدا هم بیافتد ولی به جای سرعت خطی به سمت مرکز کهکشان سرعت زاویه ای به کهکشان اندرومدا پیدا کردیم و به دور آن می‌چرخیدیم. البته کهکشان ما به دور کهکشان سنبله (بسیار بسیار بزرگ‌تر از کهکشان ما هست) می‌چرخد. به همان دلیلی که ماه به دور زمین می‌چرخد. ماه هم اگر آن سرعت زاویه‌ای در ابتدای بدو پیدایش اش نبود به زمین برخورد می‌کرد همانطوری که مریخ، ماه، ناهید و تیر این امکان را داشتند که به درون خورشید بیافتند. بنابراین آن سرعت زاویه ای اولیه بسیار مهم بوده در اینکه ما به جای اینکه مستقیم به سمت خورشید برویم یا به دور خورشید بچرخیم

 

– براساس قوانین فیزیک کوانتومی و اصل عدم قطعیت پیدایش از هیچ چیز یا آفرینش خود به خودی عالم است. به این معنی که حالا دیگر هیچ چیز بی معنی می‌شود. در فیزیک کلاسیک فکر می‌کردیم خلا یعنی هیچ چیز ولی در فیزیک کوانتومی خلا یعنی میانگین همه چیز که هیچ چیز به نظر می‌رسد. یعنی در یک رهیافت ما صفر را داریم (اگر درخلا کلاسیک صفر به معنی هیچ چیز باشد) اما در فیزیک کوانتومی مجموع اعداد مثبت و منفی را داریم. انگار که 1 و 1- را در کنار هم دارید. البته جمع این دو می‌شود صفر ولی اینجا به جای صفر، دو چیز را دارید و جمع این دو هست که صفر را می‌دهد. بنابراین خلا کوانتومی یعنی غلیان انرژی را دارید و می‌توانید این غلیان انرژی را محاسبه کنید. چنانکه استیون هاکینز و جیم هارتر Jim Harter این محاسبات را انجام دادند و متوجه شدند که این می‌تواند به پیدایش یک عالم برسد

دریافت فایل صوتی

دریافت فایل صوتی

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

Scroll To Top